خاطرات آموزگار(اشنويه)
بابيان واژه ي معلم همه ي نگاهها به سوي كساني مي رود كه
درآموزش وپرورش مشغول اين رسالت بزرگند ديدي بزرگ ولي
بدون افق كامل،چرا كه هرانساني كه كانالي ازجانب خود به سوي
الله تعالي بازكند منصب خليفـةـ الهي را ازآن خود مي كند
همه ي آدميان بايد بدانند كه جانشين الله بركره ي زمين هستند
پس هرانساني با هرمنصب وجايگاهي بي شك معلم است.
واي اگركوتاهي كند.
پس پدرومادر گرامي برادروخواهر ارجمندم واي انسان يادت نرود كه درجاي جاي
زندگيت بايد درمقام يك معلم ظاهر شوي تا كرامتي كه ازملكوت به تو به ارث
رسيده پاس بداري .
واما سخن من با معلميني ازنوع ظريف آن يعني آموزگاران است كساني كه پايه هاي
زيرين آموزش وپرورش را مي نهند وكاراينان ازنوع ظريف ترين وحساس ترين كارهاي
آموزشي وتربيتي جهان كنوني است .كاري كه هنراست وآموزگاران هنرمند، به
خوبي درصدد انجام آن برآمده اند . سنوات بيش ازبيست سال وتدريس نزديك به
13سال درشهرستان اشنويه ومناطق آن برايم خاطراتي به ارمغان آورد كه باهمه ي
شيريني وتلخي هاي آن احساس خوشبخت بودن مي كنم وازاينكه خدابهم فرصت
آموزگاربود ن را بخشيد ازته روحم خوش حالم وبه آن مي بالم .
هدف اصلي ازنوشتن اين مطالب ماندگارنمودن آن براي خودم واگرقابل بهره باشد
تقويت روحيه ي آموزگاري ،همكاران زحمت كشم را مدنظر قرار داده ام
تا همواره به معلمي ازنوع آموزگاري ببالند انشاءالله.
دربخش ذیل قسمتی ازخاطرات دوران آموزگاریم رابه رشته ی تحریر
درآورده ام ،شايد خواندن اين مطالب براي كسي كه آموزگاري را تجربه
نموده است دلنشين باشد.
درضمن به جاي نام اشخاص وروستاها ازاسامي مستعاراستفاده كرده ام.
هريك ازاين خاطرات درآن مقطع، زندگيم را به شدت تحت تاثير قراردادند كه
زمينه ي بهبود كاروروحيّاتم شدند.
روستاي مردمان سخت کوش واولين سال آموزگاري
د ر مور خه ي سو م اسفند يكهزارو سيصدو هفتاد و شش جهت تدريس جذب
آموزش و پرورش شدم در روز پنجم اسفند ماه همان سال در صبحگاه يك روز
باراني به سويروستاي محل تدريسم حركت نمودم ابتداي جاده ي سر دره
از ماشين پايين آمد م وآرام آرام مسير دو كيلو متري را به سوي روستا طي
كردم نا گاه صداي تراكتوري به گوشم رسيد .سوار تراكتور شدم و در
نزديكي هاي مدرسه پايين آمدم قدم هايم رابه آرامي به سوي مدرسه بر
مي داشتم كه افكارم در دنيايي از آرزو ها سير مي نمود مي گفتم يعني
خدايا تمام روياها يم به واقعيت تبديل شد از امروز من آموزگارم . اين سوالات
هوشم را برده بود كه درب سالن مدرسه را باز نمودم وبا برادري بزرگوار
روبروشدم كه درآنجانقش مديرآموز گار را به عهده داشت از ديدن هم شادو
خوش حال شديم پايه هاي اول و دوم و سوم به من رسيد بدين ترتيب آموز گار
چند پايه شدم باتمام توان و شورواحساس تدريس مي كردم .واز جان مايه
مي گذاشتم ولي چون تجربه نداشتم احساس معلم موفقي را پيدا نمي كردم .
آن احساسي كه به وجدان منتهي مي شود ووجدان بابت زحما تت بهت ارج
مي نهد ولي احساس بازدهي كار، چيز ديگري را بيان مي كرد .در مورد كار
آموزگاري از جانب دوستم بارها سفا رشات ارزشمندي در يافت نمودم .و
از تجربيات آن بزرگوار بهره مي بردم تجربيات و راهنمايي دوستان هر چند
مفيد است ولي تا خود آدمي عملا" تجربه پيدا نكند نمي تواند راهكار هاي
ديگران را راهبردي نمايد.
بيشتر در كلاس سخنران بودم و متوجه ارزش وجايگاه تدريس كه بيشتر
دانش آموز محور است نبودم .از نقاط قوت اينجانب روحيه ي انتقاد پذيري بود
كه به روند كارم و بهبود آن ياري مي رساند اولياي بچه ها در مواردي كه
انتقادي مي نمودند با جان ودل مي پذيرفتم و در صدد بازبيني وارزيابي خود
بر مي آمدم. اگر كسي انتقاد مي كرد با روي خوش مي پذيرفتم هر چند
گاهگاهي غرورم مي خواست جلوي اين وجهه ي ارزشمند را بگيرد ولي
بسيار شنيده بودم همه چيز را همگان مي دانند وهمگان هنوز به دنيا
نيامده اند.واقعيتي كه بايد به آن اذغان كرد. مي دانستم راز و رمز بد بختي
جوامع ما در خود بيني است .و اين درد خسارت بار يعني محصور شدن در
حصار بسته اي به دور از به روز شدن، ودر جا زدن پيوسته بود .
صميميتي كه بين من وهمكارم اسماعيل تارم بو دمثال زدني بود نفوذ
اجتماعي آقاي تارم در روستا غير قابل انكار بود ما مرتب از جانب مردم
روستا مي توانستيم باز خوردكارمان را در يافت كنيم هميشه با روحاني
وافراد صاحب انديشه ي آبادي در ارتباط پياپي بوديم . رضايت آنها از نحوه ي
كارمان ما هارا در راهمان راسخ تر و با صلابت تر مي نمود.دوستم در روستا
بيتوته مي كرد .وخودش زندگي پويايي داشت از مطالعه و قرآن خواندن گرفته
تا ورزش انفرادي و ورزش هاي تيمي را انجام مي داد هر روز صبح زود ازخواب
بلند مي شد و چندين كيلومتردو ميداني مي نمود گاهگاهي در روز هاي
تعطيل با دوستان ومعتمدين روستا به كوهنوردي مي رفت .اين نوع زندگي
همكارعزيزم بر من تاثير معنوي زيادي گذاشت و به آن افتخارمي كردم .
تدريس سه ماهه ي من در روستاي سردره برايم كسب تجربيات گرانبهاي
راپديد آورد كه پيشرفت وترقي من را پايه ريزي نمود .آري من در آن روزهاي
ابتداي تدريس فهميدم كه اگر مي خواهم كلاس موفقي داشته باشم بايد
اشعه هاي مدرسه وخانه را بهم بتا بانم زيرا رابطه ي صميمي و مداوم اين
دومكان اجتماعي كم وكاستي را به نحوي شايسته بهم باز تاب مي دهد
و آنگاه معلم در بستري مناسب ودور از تنش مي تواند با تصميم گيري هاي
درست ومنطقي ،آموزش وپرورشي در خور تحسين را هدايت و رهبري نمايد .
آن روز ها افكارم حول كارم و انتظارات وا لدين سير مي كرد. و ضمير نا خود آگاهم
مي خواست پس از خداي يكتا موفقيت كلاس ورضايت والدين را هم داشته با شد.
كه الحمد و لله محقق شد و آن سال با تمام خاطرات ماندگارش به تاريخ پيوست .
تاريخي كه بازگشتي ندارد.
هيژاپسركي ازروستاي آقاقيا
هيژا آ ن روزاصلا"حواسش نبود دراملا هرچه مي نوشت درست نبود
معلوم بود آن روزش متفاوت است داد زدم گفتم: پسرك شماكه ديروز
به اين خوبي كارمي كردي چرايكباره همه چيزرافراموش نمودي! به
چشمانم نگاه كردمي خواست چيزي بگويد ولي بازكلامي برزبان نياورد
امّاباچشمانش مي خواست مطلبي رابهم يادآوري كند.لحنم راآرام كردم
چهره ام رامتبسم،د ستي روي سر ش كشيدم، گفتم گلم مشكل شما را
مي توانم حل كنم دوباره نگاهش رابه من انداخت وچشمانش رابه كف كلاس
دوخت! گفتم هيژاجان مي خواهم بهت كمك كنم توراخدابگو هرچه رادر دل داري.
ازآن گوشه ي كلاس برادرش دهان واكرد مي خواست چيزي بگويد ولي
نگفت: پيشش رفتم گفتم هيواجان تو مي دوني هيژاي ما چه مشكلي دارد
گفت:آقامي دونم ولي قول مي دهي ناراحت نشي.گفتم گلم باكمال د ل
مي پذ يرم .آقا،هيژا درخونه اردكي دارد كه جديدا" پنج جوجه ي زرد رنگ پيداكرده
يكي ازجوجه هايش نمي تونه راه بره به نظرم درفكر جوجه اردكشه.
آرام وبادلي پرازاحساس هيژا رابوسيدم وگفتم بابرادرت برو ببين جوجه اردكت
درچه وضعي است وبهش آب وغذا بد ه تامطمئن نشي كه خوب شده، به مدرسه
نيا اگه مطمئن شدي بعد برگردبه كلاس.آن موقع مدارس روستائي دوشيفته
بودند بچه هابعداز صرف نهارمي بايستي به مدرسه بيايند ودر نوبت بعدازظهر
هم درس مي خواندند.بعدازظهربچه هابه مدرسه بازگشتندهيژابابرادرش درحالي
كه ازدورمي خنديد وخوش حال بود به درب كلاس كه رسيدند هيژا تامن
وديدخودرادرآغوشم انداخت وگفت آقا جوجه اردكم خوب شده وديگه مشكلي
ندارد حالاهرچه بگوييدمي نويسم گفتم پسرم حالابياكنار تخته ي كلاس و
بنويس هرچه گفتم نوشت! زيرا فكر جوجه اردك در ذهنش نمانده بود.
از درو ن بياد معلمي وارزش هنر معلمي افتادم فهميدم كه تازه پس از
ساليان تدريس بازهم نيازمندكسب تجربه ومطالعه ام .معلمي كه به
تفاوت هاي فردي بچه هايش توجه نكند وتدريس وارزش يابي راباتوجه به
روحيات بچه هاتدوين نكند بي شك كارش بيهودگي است.آن روز كه به خود آمدم
وبه روحيات اين دانش آموز توجه كردم و دركش نمودم، احساسي ازدرون
ندايم داد كه آن روز بهترين روز آموزگاريم بوده وخاطره انگيزهم خواهدماند.
تدريس بايددررگ وخون دانش آموزدميده شود وزمينه ي ارائه ي آن مساعد
باشد زير وبم كار معلمي زماني رنگ طبيعي به خود مي گيرد كه ازروح
معلم برآيد وبر روح د انش آموزبه زيبايي پروانه برگل
بنشيند...
مدرسه ي پايين آبادي
زينب مشوش ومضطرب، دركلاس به نظر مي رسيدچندبار قدم زدم ازش
درس پرسيدم باهوش نشان مي دادازميزان دانش ومهارت پاسخگويي به
سوالاتش لذّت بردم.آن روز وزش بادشديدا" برپنجره ها ي كلاس درس
مي كوبيد بچّه هامدام حواسشا ن پرت مي شد.به نظر مي رسيدكه باد
مي خواهد درسي از درس هاي زندگي را آموزش دهددرسي ازخشم دنيا.
زينب بچّه اي كم حرف وساكت بوداگر كسي اورانمي شناخت مي گفت چرا
زينب خيلي اخمو وعصباني نشان مي ده!آن روزكه اولين روز آشنائيم با
بچّه هاي كلاس بودزينب ودانش اموزان رابه خوبي نمي شناختم واين عدم
شناخت باعث شدكه روز بعددرسر كلاس از زينب بخواهم درست بنشيند،
بي خبر ازروحيات لطيف او،شايداين درخواست من بامهرباني هم نبوده
است.احساس كردم كه دخترك كلاس آزرده خاطرشده ولي نه اوحرفي زد
ونه من چيزي ازاين بابت گفتم .
هفته اي مي گذشت چند نفررامي د يدم كه درغياب من به دفتر آموزشگاه
مي روند ولي نفهميدم كه موضوعي مرتبط بامن مطر ح شد ه باشد.
رفت وآمد هاي آن چندنفرازوالدين مشكوك به نظر مي رسيد.
د ه روزي ازحضورم مي گذشت روزي با همكارم پياده به سوي جاد ه ي
اصلي در حر كت بوديم ايشان د ركمال ناباوري ازمسئله اي سخن گفت كه
من راغمگين نمود! گفتم برادرزود به من نگفتي! اگراين مسئله رامطرح مي كرد ي
زودد رصددرفع تنش بر مي آمدم.مشكل ازاينجا حادشده بودكه زينب بعدازتذكّر
تند من درخونه اين برخوردمن راباپدرش درميان مي زاره، وپدرش باحضورد ر
مدرسه ازنحوه ي رفتار من گلايه مي كنه مدير آموزشگاه هم بعدازچند
روزي مسئله رابرايم بازگو مي كنه.
ازمديرخواستم كه ازپدرزينب بخواهد كه به كلاس من سربزند تاايشون رااز
كم وكيف رفتارم آگاه كنم.
يه روز پدرمحترم زينب درب كلاس رابازكرد.او رابسيارصميمانه پذيرفتم واز
ايشون خواستم ازاين به بعد مشكلات بچّه هاراچون آيينه اي ازخانه به
مدرسه ومعلّم انعكاس دهندتاهم سوءتفاهم حل شود وهم معلم دررفتاروحتي
روش كارآموزش تجديد نظركند.پد رزينب ضمن عذرخواهي وقول مساعدت، كلاس
راترك نمودند.ومشكلي كه مي رفت چالش بزرگي ايجاد كند با بحث ومشورت
ختم به خير گرديد.آن سال به پايان رسيدولي والدين دانش آموزان كلاسم واقعا"
بارفت وآمدهاي مداوم بذرمحبتي ماندگاررابراي هميشه كاشتندونشان دادندكه
معلّم درنظرآنان نمادفداكاري ،درست كاري وعلم ود انش است.
اين مسئله رابايد ازدوديدگاه نگريست ديدي كه به خودمعلم برمي گردد.بايد
ازمعلم پرسيدچرادرنوع برخوردخودعجله نموده است وهنوزخلقيّات وروحيّات
بچّه هارانشناخته كه بابرخوردي تند،دل دانش آموزي راآزرده وممكن است
تاآخرعمرتاثير سوئي برجاي بگذارد . زيرا خداوند هرانساني رااستعداد و
توانائيهايي داده بايدآنها را شناخت و متناسب با آن توانايي هابادانش آموز
رفتارنمود.
ديدگاه دوم كه به نظرم جامع است بيانگر اين است كه آد مي بايد بامشكلات
روبروشود .ودرجهت حل آن بكوشد واگر اقدام اساسي نمايد نتيجه ي شيريني
عايد شخص مي شودد.
مشكلي كه براي من پيش آمددرآخرپيوندي ميان خانه ومدرسه رقم زد كه در
نوع خودش كم سابقه بود وبه بهبود وضع آموزشي وتربيتي دانش آموزان
منتهي گرديد.البته حالا ازوضع زينب وساير بچه ها بي خبرم اميد وارم
توانسته باشند دردرس وزندگي پله هاي ترقي راطي كرده باشند .انشاءالله
ادامه مطلب